محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
699
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
امير المؤمنين باز مدار ، اين هر چهار تن را بخوان ، اگر بيعت نكنند و گويند تا بنگريم ، تو بدان هم داستان مباش و هر چهار را بكش . يزيد گفت : سبحان الله ، چرا چنين سخن گويى ، نبيرهء پيغمبر را عليه السّلام و پسر ابو بكر و پسر عمر و پسر زبير را بدين گزاف توان كشتن . پس كس فرستاد و حسين را بخواند . حسين دانست كه او را از بهر چه خواند . پنجاه مرد با سلاح با خويشتن ببرد و گفت : شما به در بايستيد و سخن مرا گوش داريد ، اگر كار ديگر گونه بود خويشتن را به سراى اندر افگنيد تا بكوشيم . ايشان همچنان كردند . پس حسين على پيش وى اندر آمد . وليد او را برّ كرد و نامهء يزيد بر وى خواند . حسين گفت : اين نامهء يزيد به چهار تن آمده است ، همه را بخوان تا يك جا بيعت كنيم . وليد گفت : روا باشد . حسين برخاست ، و مروان گفت : يا وليد ، اين را بكش و مهل كه بيرون شود . حسين آن سخن مروان بشنيد ، گفت : اى مروان ، تو مرا نتوانى كشتن و نه وليد . و بيرون آمد ، و هم در شب با عبد الله زبير بگريخت و به مكّه شد و هم آنجا پنهان بنشست . پس مردمان كوفه آگاه شدند كه حسين به مكّه شد . گرد آمدند و محضرها نبشتند و رسولان بفرستادند پيش حسين بن على عليهما السّلام و گفتند : برخيز و باز جاى خويش آى كه ما جان و خواسته پيش تو داريم . پس چون آن رسولان پيش حسين آمدند و نامه بدادند ، حسين به نزديك عبد الله بن عبّاس شد و نامه ها بر وى خواند . او گفت : من صواب آن بينم كه نخست كسى از قبل خويش بفرستى و تو اينجا باشى تا ايشان چه كنند ، كه كوفيان مردمانى بىوفااند ، و تو دانى كه با پدرت چه كردند چند بار . حسين گفت : همى گويند كه دوازده هزار مرد از شيعت ما بيعت كردند . عبد الله بن عبّاس گفت : تو بدين غرّه مباش ، اگر چاره نيست كسى را اختيار كن و بفرست ، اگر آن مردمان ترا فرمان برند پس تو برو . حسين گفت : اين صواب است . پس مسلم بن عقيل بن ابى طالب را به كوفه فرستاد . چون مسلم بن عقيل را مىفرستاد او را گفت : به كوفه رو و جايى پنهان بنشين تا شيعت بر تو گرد آيند و با ايشان بيعت كن تا چند كس بر تو بيعت كنند ، پس مرا آگاه كن ، اگر ببايد آمدن بيايم .